اسامی کاندیدا به ترتیب حروف الفبا :
۱- اسماعیل آخوندی 2 - مهدی خطیب 3 - مهران دادگر
۴- محمد ذبیحی 5 - غلامرضا صادقی 6 - حسین طاهری
7 - قاسم علی اکبر زاده 8 - عبدالرضا کاشانی 9 - محمود مدنی
10 - مهدی مهدیزاده 11 - محمدرضا نظرنژاد 12 - حسن هجرتی
لینک مطلب در پایگاه خبری شهرستان گناباد
موضوعات مرتبط :
با یار آشنا _ سخن آشنا 5/3/86 حتما بخوانید !!!!!
اعلام تقسیمات اخیر در منطقه بجستان موجي از نارضايتي همراه با سرخوردگي را براي اهالي روستاي فخراباد در پي داشته است . اين مردم شريف كه در طول سالهاي بعد از انقلاب و دوران جنگ تحميلي از هر آزموني سربلند در آمده اند، ايجاد دهستان جديد الاحداث را بدلايل ذيل غیر کارشناسی و ناشی از اعمال نفوذ بعضی از صاحبان قدرت و زور ميدانند که بعضا مشابه این مورد با اعمال نفوذ خود حق مسلم بعضی از مناطق را نادیده میگیرند و نتیجه را مطابق با نظر خود تغییر میدهند .
1- در نگاه اول آن چیزی که از متن این تصویبنامه برداشت میشود از قلم افتادن نام فخراباد از لیست روستاهای دهستان جدیدالاحداث میباشد که با توجه به قدمت و جمعیت فخراباد و با عنایت به اینکه نام فخراباد در وسط نقشه زیر بوضوح قابل مشاهده است و تنظيم كننده حتی از ذکر نام هایی چون نوبهار ، يورت حوض قوچي ، يورت بيبي نوروز چشم پوشي نكرده است ،بنظر نمیرسد حذف نام فخراباد سهوا اتفاق افتاده باشد .
2- همانطور که از نقشه پيوست تصويبنامه پیداست موقعیت فخراباد از نظر بعد مسافت در مرکز این دهستان جدید الاحداث واقع شده است و بمراتب شرایط مناسب تری برای مرکز دهستان شدن دارد . حال آنکه پیشینه و قدمت فخراباد و جمعیت کنونی روستای فخراباد تاییدی بر این مدعی است .
3- - در این نقشه بر اساس محدوده تعیین شده برای دهستان جدیدالاحداث فقط چند روستا و وسعت زیادی نمکزار و زمین لم یزرع دیده میشود و حد جنوبی این دهستان به کوههای چهار قله ختم میشود و معادن اطراف فخراباد که همه سالیان سال آنها را به معادن فخراباد میشناسند در محدوده دهستان بجستان قرار گرفته است ، از آنجا که بخشی از عوارض اخذ شده و مالیات بر درآمد این معادن میبایست در همان دهستان هزینه شود بنظر نمیرسد این مورد نیز اتفاقی پیش آمده باشد .
4- مردم فخراباد با تقدیم بیش از بیست شهید در دوران جنگ تحمیلی در راه انقلاب و تعداد قابل توجهی جانباز و ارایه رشادتها و از خود گذشتی در راه انقلاب و وطن و با التفات به پیشینه تاریخی روستای خود و جمعیت کنونی این روستا ، تعیین روستای فخراباد را بعنوان مرکز دهستان حق ضایع شده سالهای قبل خود میدانستند ، لذا به بازی گرفتن احساسات پاک این مردم انقلابی و بی مدعا کاری نیک و پسندیده نمی نماید .
5- مردم فهیم فخراباد که همواره در طی سالیان گذشته بنا به مصالح کشور و مملکت از حق مسلم خود گذشته اند انتظار دارند که در دولت عدالت محور جلوی تعداد محدود صاحبان قدرت و زور گرفته شده و از اعمال نفوذ آنان در تقسمات جدید منطقه جلوگیری نمایند . براستی که وجود چنین انتظاری از طرف مردم با فرهنگ و انقلابی فخراباد انتظار نابجایی نمیتواند باشد .
6- در تقسيمات هر منطقه معمولا جهت انتخاب مناسب مركز دهستان ، بين روستاهاي آن منطقه پارامترهاي نظير جمعيت ، موقعيت جغرافياي جهت دسترسي راحت تر روستاهاي تابعه ، قابليتهاي اقتصادي و توانايي هاي كشاورزي ، ميزان تحصيل كرده ها و سطح فرهنگي آن روستا و سوابق مبارزاتي و انقلابي مردم روستا ملاك عمل قرار ميگيرد كه در تمامي موارد فوق الذكر به گواه تمامي مسولين و مردم منطقه بجستان ، روستاي فخراباد شرايط بمراتب شاخص تري نسبت به روستاهاي مشابه و مجاور دارد .
با عنايت به موارد فوق تمامي اهالي روستاي فخراباد درخواست تجديد نظر و بازنگري در تقسيمات اعلام شده اخير را دارند و اعلام دهستان فخراباد را به مركزيت روستاي فخراباد حق مسلم خود ميدانند .

وزراي عضو كميسيون سياسي ـ دفاعي هيئت دولت در جلسه مورخ 29/7/1386 بنا به پيشنهاد شماره 93023/42/4/1 مورخ 24/7/1386 وزارت كشور و به استناد ماده (13) قانون تعاريف و ضوابط تقسيمات كشوري ـ مصوب1362ـ با رعايت تصويبنامه شماره 58538/ت26118هـ مورخ 22/12/1380 اصلاحات تقسيماتي زير را در استان خراسان رضوي تصويب نمودند:
الف ـ دهستان سردق به مركزيت روستاي سردق از تركيب روستاها، مزارع و مكانهاي زير مطابق نقشه 1:250000 پيوست كه تأييدشده به مهر « پيوست تصويبنامه هيئت وزيران» ميباشد در تابعيت بخش بجستان شهرستان گناباد ايجاد ميگردد.
1ـ سردق 2ـ كلاته انتظام 3ـ منصوري 4ـ نصرآباد 5 ـ ابراهيمآباد 6 ـ ميان آباد 7ـ قاسمآباد 8 ـ مهديآباد 9ـ يورت معيني 10ـ يورت سبحان 11ـ نوبهار 12ـ يورت حوض قوچي 13ـ يورت بيبي نوروز.
ب ـ بخش يونسي به مركزيت روستاي يونسي از تركيب دهستانهاي يونسي و سردق در تابعيت شهرستان گناباد ايجاد ميگردد.
ج ـ شهرستان بجستان به مركزيت شهر بجستان از تركيب بخشهاي زير ايجاد ميگردد:
1ـ بخش مركزي از تركيب دهستانهاي بجستان و جزين.
2ـ بخش يونسي.
با تصويب محدوده دهستان مندرج در بند (الف) اين تصويبنامه چنانچه روستا، مزرعه و مكان ديگري به غير از فهرست اسامي مندرج در نقشههاي پيوست در محدوده آن ملاحظه شود يا در آينده به وجود آيد، در حوزه تابعيت دهستان مذكور خواهدبود.
اين تصـويبنامه در تاريخ 18/9/1386 به تأييـد مقـام محترم رياست جمهوري رسيده است.
شهرستان بجستان به مرکزیت شهر بجستان از ترکیب بخشهای :
۱-بخش مرکزی از ترکیب دهستانهای بجستان و جزین
۲-بخش یونسی به مرکزیت روستای یونسی از ترکیب دهستانهای یونسی و سردق
ایجاد می گردد.
صحت و یا سقم این خبر تاکنون از منابع رسمی تایید نشده است ولی در صورت صحت خبر بار دیگر حق مسلم فخراباد نادیده گرفته شده است و در صورت نادرست بودن خبر پخش اینگونه زمزمه ها هدفدار بنظر میرسد تا زمینه برای برنامه های آتی و حذف نام فخراباد از لیست واجد شرایط ترین روستا برای دهستان شدن حذف گردد .
_1.jpg)
_1.jpg)
فخراباد ما در یک روز زمستانی - زمستان ۸۶
لطفا جهت مشاهده مابقی عکسها بر روی " ادامه مطلب " کلیک کنید .....
ادامه مطلب
|
برایــــم بازگـــو نام ونشـــــــانت | |
|
بگـــو که کیستی اهل کجــایی |
تو اهـل صـدق هستی یا خیانت |
|
بگــــو از قلــعـه واز روستــــایت |
چه میباشد صفــــــات مردمـانت |
|
بگفتم دوست فخـرآبادی ام من |
دیــــــار عشق و ایــمان و امانت |
|
دیــــار مردمــانی صـاف وساده |
نبینی مثــــل آنــها در جهــــانت |
|
دیــــار اهــل علم واهــل دانش |
همه دانشــور و فرهنـــگیــــانت |
|
بگفت آندوست ای یــار قدیمی |
که خواهــم بشنوم من از زبانت |
|
که هر چه باز گـویی کم بگفتی |
زفخــــــــرآباد و فخـــــرآبادیــانت |
|
بگفتم کــــای رفیـــق با دیــانت |
جــــــوابی گویمت بهتــــر ز آنت |
|
به کوه ودشت وصحرا گر در آیی |
صفــــــایی تازه میآید به جــانت |
|
تفـــــرٌج گـــر کنی باغــــات آنرا |
همه غمهـــــا زدایـــد از روانـــت |
|
دگــــــر پرسید آن یـــــار قدیمی |
مرا آگــــه کن از پیــــر و جوانـت |
|
جـوابش دادم ای همکــار نـامی |
جوانــــانش یکـــی بهتــــر ز آنت |
|
جــوانانی که دایـم در تــلاشند |
چه در درس وچه در دین ودیانت |
|
ز پیــرانش اگــر خواهــی جوابی |
همـه بــا همٌت و زحمتــکشانت |
|
همه دلــداده بر لطـف خداوند |
مثــال اختــری در کهکشانـت |
|
ز پیـــرانم همــی آموختـم من |
رســـوم زندگـی و زنــدگـانت |
|
همــی گویـــم ز آثـار قدیمی |
که بــاشد یادگـــار مردگانت |
|
بیــا بنگر ربـــاط با شکـــوهش |
نــدیدی مثـــل آنــــرا در زمـانت |
|
نظــــر کن بر مـزار عبـــد صــالح |
که بــــوده رهـــــرو پیغمبرانت |
|
تامٌـــــل کن کویــــــر با صفا را |
تفکـــــٌر دار چون فـــــرزانگانت |
|
دگــــر پرسید همکـــــار عزیزم |
چه باشد زرع وکشت و حاصـلانت |
|
گر این پرسیدمت خــواهم بدانم |
که نــانت میرسد آیا به نانت؟ |
|
به او گفتم خـدا را شاکرم من |
الــــهی بشنو د حق از زبانت |
|
مــــرا محصول بــاشد جو و زیره |
دگـر خواهی انار و زعفرانت |
|
چه عالـی پسته دارد روستایم |
که نـــامش میبرند کرمانیانت |
|
بیـــا روزی به فخـــــرآباد روکـــن |
ببینی آنــچه من گفتم عیــانت |
|
بگفتم با رفیـــق خوب وعـــــالی |
نگــــردد زین سفر هرگز زیانت |
|
دمی بنشین به خودروی سواری |
که پیکـــان خواه باشد یا ژیانت | شعری در وصف روستای فخراباد از دوست عزیزمان مرتضی حیدری دریافت نمودیم که آنرا به تمام همشهریان خونگرم فخراباد تقدیم نموده اند .
|
سفـــر کن تا دلـــت دلشاد گردد |
ز فخــــــــرآباد و فخــــرآبادیانت |
موضوعات مرتبط :
اشعاری از مرحوم کربلایی حاج علی پورمحمد و مرحوم حاج ابوالحسن نوروزی
اشعاری زیبا از دوستدار فخراباد
اشعار جناب آقای شیخ مرتضی حیدری
ادامه مطلب
شعری با عنوان غدیر از دوست عزیزمان با تخلص دوستدار فخراباد دریافت نمودیم که آنرا به مناسبت عید غدیر خم به تمامی دوستداران فخراباد تقدیم نموده اند .
|
|
|
|
به نام خداوند ورای و خرد |
بزرگی جزاوهم به کس کی سزد |
|
به نام خداوند هستی و ماه |
فزون داد انسان یکی جایگاه |
|
فزون از ملائک ودیگر سروش |
ترا داد دانش ترا داد هوش |
|
ترا داد جایی همی بس عظیم |
ستایش بکن پس خدای کریم |
|
ندارد دگر هر چه مخلوق هست |
چنین جای در نزد یزدان نشست |
|
میان رسولان یزدان ببین |
محمد بود خاتم مرسلین |
|
بود خاتم او بر رسولان مه |
بود دین اسلا م فزون برهمه |
|
محمد چو آمد به پیغمبری |
نگین شد، رسولان چو انگشتری |
|
محمد امین بودیش از نخست |
جز از رستگاری رهی را نجست |
|
محمد امین بودبا مردمان |
غمی بد دلش هم زکردارشان |
|
به غار حرا رفت چندین سال |
گذشت چند سالی بر آن بی همال |
|
بسویش بیامد همی جبرئیل |
بگفتا بخوان یا که اقراء جمیل |
|
پس آنگه محمد بگفتا که من |
که خواندن ندانم در این جای من |
|
به احمد بگفتا دوباره سروش |
بخواندن بفرمان یزدان بکوش |
|
بفرمان یزدان بخواند آنچه گفت |
که آورده بودش سروش از نهفت |
|
نکوترز اسلام دینی نبود |
نکوترکتابی ز قرآن نبود |
|
به فرمان یزدان بشد او نبی |
به فرمان یزدان علی شد وصی |
|
چوپیغام یزدان بگفتاسروش |
پیمبر بگفتا ر او داد گوش |
|
به فرمان یزدان بیامد نبی |
فرود آمداز کوهساران نبی |
|
محمد ازآن کارشد در هراس |
شب و روز صبحش بشد در سپاس |
|
خدیجه چو دیدش محمد چنان |
بگفتا چه شدمر ترا در نهان |
|
بگفتا بیامد خجسته سروش |
به من گفت پیغمبر هستی بکوش |
|
من اکنون پیمبر شدم زآن پیام |
ترا مر جوابت چه هست نیکنام |
|
خدیجه بگفتا زراه خرد |
پذیرفتم این دینت ای نیک مرد |
|
پس آنگه پیمبر علی را بخواند |
بگفتش هرآنچه زقرآن خواند |
|
علی چون شنیدآن سخن از نبی |
چنان شاددل شد زگفت نبی |
|
که گفتا گواهی دهم من هزار |
تو هستی پیامبرعلی هست یار |
|
گواهی دهم من به آئین تو |
سپارم دلم را بدین دین تو |
|
نخستین خدیجه بد هم علی |
پذیرفتنداسلام دین نبی |
|
گذشت چند صباحی از این ماجرا |
که فرمان بیامد ز نزد خدا |
|
که اقوام نزدیک و خویشان بخواه |
یکایک به اسلام کن سر به راه |
|
پیمبر یکایک از ایشان بخواست |
که در خانه اش میهمانی به پاست |
|
همه قوم خویشان بشد انجمن |
پیمبر زاسلام گفتا سخن |
|
بگفتا هر آنکس پذیرد زمن |
وصی باشد او مسلمین بعد من |
|
نپذرفت زآن انجمن هیچ تن |
بجز شیر مردان علی این سخن |
|
بغرید با خشم بو لهب پیر |
بگفتا سخن های نا دلپذیر |
|
بگفت از خدای یگانه مگوی |
ز لات وهبل تو بهانه مجوی |
|
به پا خواست واز دیگران نیز خواست |
سوی خانه خود روید بی کم وهیچ کاست |
|
پراکنده گشتند خویشان او |
زاسلام کس را نبد گفتگو |
|
دگر باره اقوام و خویشان بخواست |
که در خانه اش میهمانی به پاست |
|
پس از میهمانی دگر باره گفت |
سخن از خدا ورسالت بگفت |
|
چنین گفت هرکس پذیرد ز من |
همان دعوت حق ودیگرسخن |
|
شهادت دهد بر یگانه خدای |
پذیرد رسالت محمد به رای |
|
کنم در دو عالم مر او را وصی |
پس از من شود نزد مردم ولی |
|
بجز از علی در همه قوم وخویش |
نیاورد زآن انجمن پای پیش |
|
به پا خواست برنا علیش زجای |
بگفتا تو هستی رسول خدای |
|
من آنم که گویم خدایم یکیست |
که اسلام دین و محمد نبی است |
|
دگر باره گفتا محمدپیام |
بگفتا سخن کرد حجت تمام |
|
نپذرفت زآن جمع پند نبی |
بجز شیر مرد دلاور علی |
|
محمد گرفت دست او را به دست |
بگفتاکه وی جانشین من است |
|
بخندید بو لهب و بر پای خواست |
به بو طالب او گفت علی رهنماست |
|
نپذرفت بولهب پس هیچ پند |
بود در دو عالم همی مستمند |
|
گذشت چند سالی نبی را دگر |
سروش خجسته بیامد ز در |
|
بگفتاکه دعوت بکن پس عیان |
همه مردمان سوی اسلام خوان |
|
بشد دعوتش زآن سپس آشکار |
به کعبه برفتش همی چند بار |
|
همی برده و خود کنیز سیاه |
همی اندک اندک بیامد زجا |
|
ودیگر که بودند مسکین به شهر |
به نزد نبی خود بیامد دگر |
|
برفتندبه سوی نبی سر به سر |
فزونی گرفتند بر یکدگر |
|
به سختی گذشت چند سالی دگر |
زمکه به هجرت برفت او به در |
|
به یثرب برفت و بماند چند سال |
بجنگید با دشمنان بی همال |
|
چو بگذشت چندی دگر در حجاز |
مسلمان بشد هر که بد در حجاز |
|
چوبگذشت شصت وسه سال بر نبی |
به حجه الوداع رفت پس خود نبی |
|
زحج چون نبی باز گشتش ز راه |
رسید درغدیر خم کرد هر سو نگاه |
|
بیامد همانگه سویش جبرئیل |
بیاورد وحیی ز رب جلیل |
|
بگفتا بکن این رسالت تمام |
شود دین حق با ولایت تمام |
|
همان جا بفرمود تا مسلمین |
نشستند پس آنگه به روی زمین |
|
بگفتاکه آمد سویم جبرئیل |
بیاورد امری ز رب جلیل |
|
که من رفتنیم به سوی خدا |
شما را بدم من به دین رهنما |
|
روم من بمانند زبعدم به جا |
همان عترتم باکتاب خدا |
|
دهم من شما را نویدی نکو |
زمردی که جبریل گفتش بگو |
|
هر آنکس که خواهد نگردد زراه |
نگردد زراه و نگردد تباه |
|
بود در دو عالم همی سر بلند |
نباشد در این جا و آنجا نژند |
|
بگفتا که بعد از رسول خد ا |
بدارد ولایت شهی پر بها |
|
کند دین اسلام را استوار |
ز بعد نبی او بود بی قرار |
|
پس آنگه علی را به نزدش بخواند |
فراوان سخن های نیکو براند |
|
بگفتا علی را ولایت سزاست |
که او در جهان خود همی کیمیاست |
|
که من شهر علمم علی باب او |
به دانش نباشد کسی هم چو او |
|
به دانش نباشدکس اندرجهان |
چه درآشکار و چه اندر نهان |
|
زخورشیدوماه وره آسمان |
کرات دگر هر چه بد در جهان |
|
بگوید بپرسید از من کنون |
کنم من شما را بدان رهنمون |
|
چنین مرد با دانش و هوش فر |
نباشد کسی جز علیم دگر |
|
که باشدعلی بعدمن او وصی |
به امر خداوند او شد ولی |
|
هر انکس باشد به دین خدا |
علی راپذیردزبعد نبی رهنما |
|
برفتند پس مسلمین سوی او |
به بیعت برفتند همی سوی او |
|
برفتش بنزد علی پس عمر |
گرفت دست او را به بیعت دگر |
|
بگفتا که بخاً بخا ای علی |
وصی چون شدی خود تو بعد نبی |
|
مبارک بود برتو ای راد مرد |
به امر خداوند چو این کار کرد |
|
دگر مسلمین هر که بودش به جا |
بکردند بیعت همی با رضا |
|
بخواندندازاین پس این روز عید |
گرفتند پس جشن در روز عید |
|
چواورا گذشت چندروزی ز عید غدیر |
بیامد نبی را گه رفتنش ناگزیر |
|
بخواند پس همه مسلمین را به پیش |
بگفتا وصیت کنم من زخویش |
|
بخواست از صحابی دوات و قلم |
نویسد ولی را همی بیش وکم |
|
چو بشنید عمرو ابن خطاب این |
به فریاد گفتا عمر این چنین |
|
زتب از مریضی بگوید هذان |
نیاورد کسی خود دوات قلم آن زمان |
|
نبی رفت روز دگر بر بهشت |
جز از خوبیش در دو عالم نکشت |
|
علی چون بشد در غمش سوگوار |
دگر ها برفتند وپس بی قرار |
|
برفتند سقیفه بنی ساعده |
که شاید برند زآن بسی فایده |
|
یکی را زانصار بر پای خواست |
بگفتا خلیفه زما خود سزاست |
|
مهاجرنکردند گفتش قبول |
بگفتند که گفتا به ما خود رسول |
|
خلیفه بود از مهاجر که ما |
نگردیم ما از ره حق جدا |
|
عمر کرد بیعت به بوبکر شاد |
غدیر خمش را نکرد هیچ یاد |
|
نکردند یادی ز پیمان خود |
برفتند هرکس سوی خان خود |
از دوستدار فخرآباد دیماه ۸۶
موضوعات مرتبط :
اشعاری از مرحوم کربلایی حاج علی پورمحمد و مرحوم حاج ابوالحسن نوروزی
ادامه مطلب

