چند وقت پیش شعری زیبا به مناسبت سوم خرداد سالگرد آزادی خرمشهر از دوستدار فخرآباد دریافت کردیم که به محضرتان تقدیم می گردد.
|
به سال هزارسیصدوشصت ویک |
زخرم،شهرگویمت یک به یک |
|
همان روز سوم ز خرداد ماه |
که رفتند ارتش بسیج و سپاه |
|
سوی جبهه ورزم خونین شهر |
چوآمد عراقی بعثی به شهر |
|
درآن روز جنگید ایران زمین |
همی با عراقی وهم مشرکین |
|
بجنگید ایران و ایرانیان |
بدون سلاحی که بد در جهان |
|
همه شرق وغرب وهمه کشوران |
بدند یارآن بعثی بدنشان |
|
ولی پاک یزدان مرا یار بود |
که دشمن زبون وچنین خواربود |
|
برفتند شیران ایران به جنگ |
سوی جبهه رزم ازبهر ننگ |
|
امیر سپه بُد محمد بنام |
دلیر سرافرازوهم شاد کام |
|
جهان آرا نام بُد آن ارجمند |
که دررزم دشمن بشد سربلند |
|
به شهراوبماند تاکه یاران رسید |
ولیکن به رزم او بشد خود شهید |
|
ازآن پس دلیران ایران زمین |
زدند دشمن بعثی پر ز کین |
|
زشهرودیاروازآن سرزمین |
براندند عراقی هم مشرکین |
|
به شادی برفتندبه آن خوب شهر |
گرفتند به شادی ببر یکدگر |
|
پذیرفت صدام بعثی شکست |
برون شد زشهروزجای نشست |
|
هزیمت گرفتندهمه دشمنان |
چه شرقی وغربی ودیگرسران |
|
بشد شادایرانی ازمردوزن |
شدند در همه شهرها انجمن |
|
به شادی گرفتندجشن وسرور |
ازاینجاوآنجا ونزدیک و دور |
* آبگرفتگی معابر روستا پس از بارندگی

*تخریب جنگل در روز طبیعت!

*ورود سیلاب به کانال قنات

شعري زيبا از يكي از همشهريان باذوق كه با عنوان دوستدار فخراباد با وبلاگ فخراباد ما در ارتباط است بدستمان رسيد ، كه در ادامه مطلب بصورت كامل ميتوانيد ببينيد ، اگر بنظرتان رسيد كه اسمي از قلم افتاده در بخش نظرات درج نماييد .
|
بنام توخـــالق و واحـــد خدای |
کنم قصه زندگی را روای |
|
من از کودکی تا جوانی به ده |
همی زندگی کرده ام روز به |
|
بسی خاطره مانده از آن زمان |
زفخرآباد ُآن همه دوستان |
|
من دوستانی که یک دل بدیم |
بسی شاد از غم چه غافل بدیم |
|
زقلعه برون بود ما را سرای |
همه دوستان بسی نیک رای |
|
بیارم بسی نام آن نامیان |
در این نامه آرم از آنها نشان |
|
نخستین فریدون بد از آن میان |
منوچهر برادر بدش با امان |
|
رحمان ایرج میثمم نیز هست |
برادر که بودند با او هم نشست |
|
مرادی بود نام فامیلشان |
همه شش برادر که دادم نشان |
|
یاسر با علی مهدی اشکان پسر |
منوچهر با رحمان و ایرج پدر |
|
مرادی راد آرش است یک پسر |
دگر آرمین است بیژن پدر |
ادامه مطلب

سال نو را به همه دوستان و همشهریان عزیز تبریک می گوئیم و از خداوند متعال سالی نیکو و پر امید را برایتان خواهانیم.
خداوندا
در این سالی که در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای، لیکن
در آغاز طلوع روشن سالی که می آید
کمک کن تا رها سازم ز خود
من
کوله بار یک هزار و سیصد و افسوس
هزار و سیصد و اندوه
.
.
.
مرا در این سیه سودا، وین سرمای پر سوز و سکوت سایه های سرد
یاری کن
و با تدبیر پر مهرت
سحرگاهان سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی
هدیه ام فرما
خداوندا
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما
برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما
هزار امید
هزار و سیصد آگاهی
هزار و سیصد و هشتاد بهروزی
هزار و سيصد و هشتاد و شش لبخند زيبا را
امروز جمعه 18/11/87 عملیات بهسازی یکی دیگر از کوچه های فخرآباد آغاز شد. این عملیات از میدان ورودی روستا تا نانوایی سنگک را شامل می شود.
زحمات اعضای شورای روستا و دهدار فخرآباد را به سبب سعی و کوشش فروان در جهت بهبود وضعیت روستا را ارج می نهیم. همچنین از اهالی این کوچه که موافقت خود را با تخریب بخشی از خانه شان جهت تعریض این کوچه اعلام داشتند نیز کمال تشکر را داریم. امید است با پیگیری مسئولین عملیات تخریب ، جدول گذاری و آسفالت این قسمت هر چه سریعتر انجام گیرد.



فرا رسیدن ایام تاسوعا و عاشورای حسینی را به دوستداران آن حضرت تسلیت عرض می کنیم.
امشب شب چله یا همان شب یلداست.خانواده های ایرانی در این شب باشکوه که شب آغاز زمستانست به جهت زنده نگه داشتن آیین ها و روسوم ملی به دور از هر دغدغه و نگرانی دور هم جمع می شوند و از هر دری سخن می گویند تا این بلند ترین شب سال را با خوشی بگذرانند.
در شب چله فخرآبادی ها این مردمان سخت کوش حاشیه کویر،در کنار بزرگترهای فامیل شب چله را با خوردن آجیل ، هندوانه، شیرینی و میوههای خشک و تر دیگر و همچنین بیان خاطرات شیرین گذشته، با شکوه هرچه تمامتر در خانه و کاشانهشان جشن میگیرند.
البته یکی از میوه هایی هم که امسال جاش خیلی خالیه اناره که به علت سرمازدگی در این جشن پیدا نیست.
شادی هایتان به بلندای این شب. یلدا بر همه شما مبارک

کشاورزی بود که بهترین ذرت منطقه را کشت می کرد و هر سال جایزه بهترین های کشت را دریافت می کرد. روزنامه نگاری برای تهیه گزارش به نزدش رفت که با چیز عجیبی روبرو شد.
روزنامه نگار متوجه شد که کشاورز هر سال از همان دانه ذرت مورد استفاده اش را به همسایه هایش هم می دهد. خیلی مشکوک به نظرش رسید.
رو به کشاورز کرد و گفت؛ چطوری است که بهترین دانه ای که در اختیار داری را به بقیه هم می دهی درحالی که آنها رقیبی در مسابقه و فروش می باشند و این تو هستی که هر سال برنده می شوی؟
کشاورز لبخندی زد و گفت؛ دلیلش خیلی ساده است. باد دانه های ذرت ریخته شده در مزرعه را جابجا می کند. اگر مرزعه همسایه تو دانه ذرتش نامرغوب باشد، آن دانه به مرزعه تو می آید و محصول تو هم نامرغوب می شود. در حالیکه اگر همگی دانه مرغوب داشته باشیم، در مرغوبیت محصول تو تغییری ایجاد نمی شود.
پس من با این کمکی که به آنها می کنم، در واقع دارم به خودم لطف و کمک می کنم.
گزارشگر برای مدت نسبتاً طولانی سکوت کرد و در فکر فرو رفت.
نتیجه اخلاقی؛زندگی روزمره ما هم به همین صورت است. اگر می خواهیم شاد باشیم. باید دیگران را شاد کنیم. تا دیگرانی پیدا شوند و ما را شاد کنند. و همین طور برای همه موارد .
همیشه شاد باشید.

عید سعید قربان را به همه مسلمانان خصوصاْ همشهریان عزیز تبریک می گوئیم.

نزدیکای عید بود که کم کم با افزایش طول روزها، بالاخره زور خورشید داشت به زور برف و سرما می چربید. دیگه بوته های خشک از زیر علف ها سرک می کشیدند. کشاورزا هم می تونستند کم کم به مزرعه های خود سر بزنند. ولی افسوس سیاهی رو می شد زیر پوست درختای انار دید و این نشونه اصلاً نشونه خوبی نبود.

بالاخره بهارم اومد ولی درختای انار سبز نشدند. به جای صدای آواز پرندگان، صدای گوشخراش اره برقی بود که از توی صحرا شنیده می شد، کشاورزا مجبور شدن درختایی رو که سالیان سال براشون زحمت کشیدن به تیغه های وحشتناک اره برقی بسپارند.
با فرا رسیدن تابستان، کشاورزان مشغول درو اندک محصول بجای مانده از برف و سرمای سال قبل شدند.آخرای تابستونم درختای پسته که تونسته بودن از سرمای سوزناک جان سالم بدر برند محصول دادند.
پاییز اومد. کشاورزان که با کف بر کردن درختان انار خود مجبور به کاشت محصولات یک ساله دیگری مثل پنبه شده بودند با قیمت خرید پایین تر نسبت به سال گذشته مواجه شدند.

حالا دیگه مردم کم کم زمین های زعفرانشونو آماده برداشت کردند. قیمت زعفران هم خیلی داشت بالا می رفت. خوشحالی و امید به آینده رو می شد از تو چشمای کشاورزا خوند. ولی باز هم دریغ و صد افسوس که سرمای سال گذشته به پیازهای زعفران زیر زمین هم رحم نکرده بود. تک گل های زعفران توی زمین ها آب سردی بر دستهای پینه بسته کشاورزان شد.
و این بود خلاصه ای از وقایع سال گذشته.

امروز که برای گرفتن عکس از زمین های زعفران رفته بودم. تونستم عکس های جالبی بگیرم(لاقل از نظر خودم). الان که می خوام در مورد این عکس ها بنویسم، برداشتای متفاوت از اونها دارم که هرکدوم هم می تونی برا خودش نظری باشه. ولی بهتر دیدم که دو تا از اونا رو توی وبلاگ بزارم تا شما دوستان عزیز در مورد اونا نظر بدید(چقد من بنویسم یک کم هم شما کمک کنید!).
عکس اولی:

عکس دومی:

*بعد از کف بر شدن درختان انار، همه کشاورزان به زعفران امسال چشم دوخته بودند اما دریغ و صد افسوس که یکی دیگر از آثار برف و سرمای سال گذشته نمایان شد و این بار خود را با عدم گل دهی زمین های زعفران نمایان ساخت. کشاورزان فخرآباد هر روز به امید رویش گل در زمین های خود به زمین های خود سر می زنند ولی متأسفانه اغلب با تعداد گل های اندک مواجه می شوند.


میلاد با سعادت حضرت امام رضا بر پیشگاه امام زمان و بر شما دوستان مبارک باد.
*با نزدیک شدن زمان برداشت زعفران، کشاورزان فخرآبادی مشغول آماده سازی زمین های زعفران هستند تا بعد از کف بر شدن درختان انار که باعث عدم میوه دهی در امسال و شاید تا چند سال دیگر شد، برداشت محصول زعفران مرهمی بر زخم های آنها باشد.
*حمله گرگهاي گرسنه به يك گله گوسفند: گرگ های گرسنه در تاریکی شب به یک گله گوسفند در حاشیه روستا حمله کرده و تعداد زیادی از گوسفندان را از پای در آوردند. فرا رسيدن سرما و نيافتن غذا عاملي براي نزديك شدن گرگها و حيوانات درنده به حاشيه روستاها شده است. لذا گلهداران و دامداران در فصول سرما بيشتر از گذشته بايد مراقب گلههاي خود باشند تا چنين رخدادي تكرار نشود.
مردی جلوی فروشگاه گل فروشی با ماشین ایستاد تا دسته گلی را برای ارسال به مادرش سفارش دهد.
زمانی که از ماشین پیاده شد دختر جوانی را دید که در پیاده رو نشسته و در حال گریه کردن است. رو به دختر کرد و گفت مشکلی پیش آمده؟ دختر جوان پاسخ داد؛ بله آقا. من می خواستم برای مادرم یک شاخه رُز قرمز بخرم و گران تر از پولی است که دارم.
مرد لبخندی زد و گفت؛ با من بیا من پولش را پرداخت می کنم. بعد یک گل رُز قرمز خرید و به دختر داد. دسته گلی هم برای ارسال برای مادرش سفارش داد.
زمانی که داشت سوار ماشینش می شد رو به دختر کرد و گفت؛ اگر تمایل دارید تا خانه شما را برسانم.دختر هم با خوشحالی قبول کرد. با هم به قبرستان رفتند و دختر گل را روی قبر مادرش گذاشت.
مرد کمی اندوهگین شد و سریع به فروشگاه گل برگشت و سفارش ارسال را لغو کرد و دسته گل را گرفت و ۳۰۰ کیلومتر را تا خانه مادرش رانندگی کرد و گل را شخصاً به او داد.
******
نکته اخلاقی: والدین شما به محبت مصنوعی نیازی ندارند. همیشه به آنها سر بزنید و با آنها باشید چون همین که آنها را از دست دادید کار دیگری جز تاسف نخواهید داشت.


